جلال الدين الرومي

33

مثنوى معنوى ( فارسى )

نور غالب ايمن از نقص و غسق * در ميان اصبعين نور حق [ فيض خدا بر همه فرو مىريزد و هر كس به اندازهء طلب خود از آن بهره مىبرد ] حق فشاند آن نور را بر جانها * مقبلان برداشته دامانها [ اولياى خدا ، فقط روى به حق دارند ] و آن نثار نور را وايافته * روى از غير خدا بر تافته [ هر كس عشق نداشته باشد از فيض الهى محروم است ] هر كه را دامان عشقى نابده * ز آن نثار نور بىبهره شده جزوها را رويها سوى كل است * بلبلان را عشق با روى گل است [ صورت پرست مباش ] گاو را رنگ از برون و مرد را * از درون جو رنگ سرخ و زرد را رنگهاى نيك از خم صفاست * رنگ زشتان از سياه‌آبه‌ى جفاست [ تفاوت رنگ خدا و رنگ شيطان ] صِبْغَةَ اللَّهِ نام آن رنگ لطيف * لَعْنَةُ اللَّهِ * بوى اين رنگ كثيف [ هر چيز به اصل خود بازگردد ] آن چه از دريا به دريا مىرود * از همانجا كامد آن جا مىرود از سر كه سيلهاى تيز رو * وز تن ما جان عشق آميز رو آتش كردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوى آتش كه هر كه اين بت را سجود كند از آتش برست [ حكايت پادشاه جهود ديگر كه در هلاك دين عيسى سعى مىنمود ] آن جهود سگ ببين چه راى كرد * پهلوى آتش بتى بر پاى كرد كان كه اين بت را سجود آرد برست * ور نيارد در دل آتش نشست [ اگر نفس امّاره مهار نشود به بتى بت‌ساز تبديل گردد ] چون سزاى اين بت نفس او نداد * از بت نفسش بتى ديگر بزاد [ نفس امّاره ، بزرگترين بت است ] مادر بتها بت نفس شماست * ز آن كه آن بت مار و اين بت اژدهاست [ نفس اماره ، آتش فتنه مىانگيزد ] آهن و سنگ است نفس و بت شرار * آن شرار از آب مىگيرد قرار سنگ و آهن ز آب كى ساكن شود * آدمى با اين دو كى ايمن شود [ نفس ، منبع اصلى شهوت است ] بت سياه‌آبه‌ست در كوزه نهان * نفس مر آب سيه را چشمه دان آن بت منحوت چون سيل سياه * نفس بتگر چشمه‌اى بر آب راه صد سبو را بشكند يك پاره سنگ * و آب چشمه مىزهاند بىدرنگ [ مبادا نفس اماره را ساده بينگارى ] بت شكستن سهل باشد نيك سهل * سهل ديدن نفس را جهل است جهل [ نفس اماره ، همانا دوزخ هفت در است ] صورت نفس ار بجويى اى پسر * قصه‌ى دوزخ بخوان با هفت در [ نفس اماره ، بسيار نيرنگباز است ] هر نفس مكرى و در هر مكر ز آن * غرقه صد فرعون با فرعونيان [ از دست نفس اماره بايد به خدا و مردان خدا پناه برد ] در خداى موسى و موسى گريز * آب ايمان را ز فرعونى مريز دست را اندر احد و احمد بزن * اى برادر واره از بو جهل تن